اردیبهشت یک کلاغ کمتر از خرداد داشت
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸  کلمات کلیدی:

صبح امروز

رو به روی آینه بودم

با شانه ای که به موهایت می کشیدی

مثل دیروز

به آدم هایی لبخند می زنم

که هیچ کدامشان را ندیده بودی

 

این خیابان

از اینجای قصه آغاز می شود

یک پیاله ی آب آرامت می کند

و من که پای حال و احوال دیگران

به یک واژه ی "خوب" کفایت می کنم

 

صبح امروز

رو به پنجره بودم

نذر ارزن مال شب های پیش روست

این خیابان دوباره تکرار می شود

یک بار رو به شمال

یک بار رو به جنوب


 
خودزنی به وقت گیلاس
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤  کلمات کلیدی:

شنبه روز خوبیست

برای تیغی سفید

که به صورتت کشیدی

که دوباره آسمان آبی ست

مثل دیروز، جمعه

و فردایی که هرگز ندیدی

 

شنبه روز اولیست

که نام کوچکت گم می شود

لابه لای خبرهای داغ

و استکان چای

خالیست

روی میز گوشه ی اتاق


 
تحریر روزهایی است که می رسد
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩  کلمات کلیدی:

آسوده باش

این خرداد هم باران نمی آید

شبیه برفی که از دیروز چشم به راهش بوده ایم

شبیه فردا که انگار جمعه است

و هنوز خواب های بسیاری باقی مانده

تا کابوس های ما تعبیر شود

 

این تنها رد فنجان های قهوه است

تا قطاری که توی سرم سوت می کشد

تا کلاغی که روی دیوار نشسته بود

و من که هنوز چمدانم را نبسته ام

 

شبیه تارهایی است که روی شقیقه ات به سفیدی می زنند

شبیه گوشه های بنفش دامنت

شبیه مردادیست که بوی اسب های مرده می داد

اما این بار

اردیبهشت را به خرداد نمی دهم


 
سهراب خوانی از نوع پنجم
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی:

دیروز لابه لای خبرهای روزنامه

امروز روبه روی صفحه ی مانیتور

و فردا

شاید جایی دیگر

فرقی نمی کند

هنوز باران می بارد

مثل سهراب که می گفت:

"و هنوز نان گندم خوب است"

 

دیروز لابه لای استکان های چای روی میز صبحانه

امروز پابه پای مردم در صف اتوبوس

فرقی نمی کند

هنوز سرم جای دیگری است

و فکر می کنم چقدر جالب است

من تنها کسی نیستم

که امروز

چترش را فراموش کرده است


 
جوکر(Joker)
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی:

منم

اهریمنی که رانده ای از اتاق

با انگشت های کشیده و ناخن های کوتاه

جادوگری که حرف می زند با عطارد

پای بالشی پر از پرهای کلاغ

 

منم

اهریمنی که خوانده ای به شهر

جانوری که ندیدی تا به حال

مارهایی که بر سینه ات رویید

کار من بود

کاش هنوز گندم ندیده بودی حوا


 
جدیدترین دفتر شعر سید علی صالحی توسط انتشارات نگاه منتشر شد
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی:

نبین اگر گاهی گرسنه می خوابیم

نبین اگر گاهی

یکی به زندان و دیگری درمانده ی زندگی است.

امتحان کنید!

ما دوباره برخواهیم خاست

ما دل و دست خسته ی خویش را

در خون سیاوش خضاب بسته ایم

امتحان کنید!

او که باد می کارد

تنها توفان تشنه درو خواهد کرد 

 

سید علی صالحی 

دفتر جدید این شاعر به نام " ما نباید بمیریم رویاها بی مادر می شوند" منتشر شد


 
نان و حوا
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥  کلمات کلیدی:

نگران نباش

سحر که رسید کنار این جاده می نشینیم

و پشت به گندمزار، نان خودمان را می خوریم

 

پریشب خواب مادرم را دیدم

می گفت آن دورها، بالای مناره ها صدای نقاره می آمد

انگار تشت کسی افتاده بود از بام

و مردم هی به آسمان نگاه می کردند

آن شب مادرم می گفت

کسی می آید که از راز خوشه های گندم خبردار شده است

کسی می آید

کسی می آید...

 

و من بی هوا از خواب پریدم

 

نگران نباش

کلاغ های این جاده هم مثل من و تو شده اند

گاهی بی هوا از شانه ی مترسکی می پرند

شاید آن دورها دستشان به خدا برسد

ولی من هنوز به واژه ی سقوط شک دارم

به این آدم ها که لابه لای ابرهای سیاه دنبال معجزه می گردند

و تک تک حروف باران را از یاد برده اند

 

مگر قرار نبود پای این شانه ی خاکی بنشینیم

مگر قرار نبود برای این رودخانه مدادهای آبی مان را بتراشیم

پس چرا بعضی ها رفتند

بعضی ها ماندند

و بعضی ها مثل من پشت به گندمزار نان خودشان را خوردند


 
هفت
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦  کلمات کلیدی:

چیزی نیست

دارم از شب دور می شوم

با ردپایی از برف میان کوچه ها

امروز هفتم آذر است

ساعت چهار بامداد

و این اولین باری نیست که به تو فکر می کنم

به روسری آبی

به مانتوی سفید

به خیابان دربند

و طعم ترش لواشک

صبح علی الطلوع، مرداد هشتاد و پنج

 

 چیزی نیست

دارم با خودم حرف می زنم

با این لیوان چای

خودکار آبی، کاغذ سفید

و پرده هایی که رو به شمال کشیده ام

به خیابان دربند باز می شوند

امروز هفتم آذر است

ساعت شش و سی و چند دقیقه

و این دومین لیوان چای است که کنار پنجره سرد می شود


 
پازل
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢  کلمات کلیدی:

تکه ابر سفید را از لای موهایم بردار

من خواب تازه ای دیده ام

و فانوس نشانه ی خوبیست

این بار که به دریا می رسم

پای اسکله پی خورشید نگرد

ناخدا سالهاست که رفته است

نمی دانم این بار

کدام آشنای رو به شمال غریبه می شود

 

تکه های آسمان را روی میز پهن کن

گوشه ی این ابر به آن قایق می رسد

تکه های ماه را بالای شانه ام بگذار

غروب مهتاب دوباره بیدار می شوم


 
پاییز
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱  کلمات کلیدی:

بعد از این برای باران دعا نکن

هوا کمی سردتر می شود

و تو می بینی کلاغ به سراغ زیتون می رود

پای پنجره چمدانت را باز کن

این برگ ها باید همراه باد بروند

پشت ابرها ستاره ای نیست

شاید اتفاق خوبیست که ماه تنها مانده است

 

بعد از این چشم به راه باد نباش

بی هوا از کنار دیوار می آید

فرقی نمی کند

امروز یا روز دیگر

کتابی که ورق خورده است سرانجام به آخر قصه می رسد

 


 
میان روبان قرمز و قیچی
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥  کلمات کلیدی:

چشمهایت را ببند و شمع ها را فوت کن

من از انتهای شهریور برگشته ام

پابه پای مرداد دویده ام

و اول تیرماه به گرد تو هم نرسیده ام

 

میان روبان قرمز و قیچی

همیشه به نقطه چین ها مشکوک باش

برگرد اول دی ماه

کنار آدم برفی دو ردپا کم داشتم

 

چشمهایت را ببند و شمع ها را فوت کن

این تاریکی آخرین روز خرداد است

دست ما نیست

زنگ ها را زده اند

سال به سال از اردیبهشت انتظار دیگری داشتم


 
از میان ما، یکی پشتش می شکست
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  کلمات کلیدی:

گیلاس افتاده روی خاک

فنجان شکسته میان فال

رد چند کبوتر سفید

تا کلاغی که پرید از روی بام

 

حنابندان گیسوهای شب

تیرباران حجله ی اردیبهشت

هی تعبیر فال تکرار می شد

از میان ما یکی پشتش می شکست

 

انگار اصلاً بیدار نبود

جن گیر کوچه های شهر

حتی موسی هم غرق شد

عصایش را بر آب نزد

 

 پشت هر دیوار فالگوش پیر

تعبیر روزهای قحبه بود

روی خاک مسیح گریه کرد

که کبوتر میان دستهایش نبود

 

امیر


 
← صفحه بعد