نگران نباش
سحر که رسید کنار این جاده می نشینیم
و پشت به گندمزار، نان خودمان را می خوریم
پریشب خواب مادرم را دیدم
می گفت آن دورها، بالای مناره ها صدای نقاره می آمد
انگار تشت کسی افتاده بود از بام
و مردم هی به آسمان نگاه می کردند
آن شب مادرم می گفت
کسی می آید که از راز خوشه های گندم خبردار شده است
کسی می آید
کسی می آید...
و من بی هوا از خواب پریدم
نگران نباش
کلاغ های این جاده هم مثل من و تو شده اند
گاهی بی هوا از شانه ی مترسکی می پرند
شاید آن دورها دستشان به خدا برسد
ولی من هنوز به واژه ی سقوط شک دارم
به این آدم ها که لابه لای ابرهای سیاه دنبال معجزه می گردند
و تک تک حروف باران را از یاد برده اند
مگر قرار نبود پای این شانه ی خاکی بنشینیم
مگر قرار نبود برای این رودخانه مدادهای آبی مان را بتراشیم
پس چرا بعضی ها رفتند
بعضی ها ماندند
و بعضی ها مثل من پشت به گندمزار نان خودشان را خوردند