همه ی موج ها به سمت افق برگشتند
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥ 

کسی چه می داند

شاید یک روز میان گرگ و میش هوا

از کنار دریا برگردد

و بگوید تمام شد

همه ی موج ها به سمت افق برگشتند

آن روز تو هم درها را باز می کنی

پرده ها را کنار می زنی

و صدای پرنده ی پاییزی دوباره آرامت می کند

 

کسی چه می داند

شاید یک روز خبری از گمشده ها پیدا شود

این روزها بسیار می شنوم که می گویند

دریا رفتگان ما را پس میدهد

 

حالا فتیله ی فانوس را پایین بکش

اما پشت در خانه را نینداز

شنیده ام امشب دریا را تازیانه زدند...

 


کلمات کلیدی:
 
یکی از ما عاشق پرستوها بود
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

شبیه آدمک های خودم بود

شبیه روزهایی که ندیدم

مرد کوچکی که گم کردم

بعد از نیمکت پنجم، زنگ آخر نقاشی

 

به گمانم پیراهنش آبی بود

آن پنج شنبه دگمه ی آستینش افتاد

یکی از ما عاشق پرستوها بود

دیگری آسمان را دوست  داشت

 

 ردپایی که از میان برف ها رفت

نمی دانم مال کدام یک از ما بود

صورتی که پاک کردم آن روز

یا مرد کوچکی که نگران پرستوها بود

 

امیر


کلمات کلیدی:
 
تا سایه ی کشیده ی انار
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳ 

خواب دیده بودم که برمی گردی

و دوباره فراموش می کنم

کلید خانه ام را

کنار گلدان مریم که روی پله ها می گذاشتی

 

شبیه آن شب ها که بیدار نمی شدم کنار پنجره ی نیمه باز

لرزم نمی گرفت روزهای آذر

یا که تب نمی کردم آخر شب یلدا

که هنوز دلم تنگ می شد برای دانه های انار

برای همان اتاق کوچک پایین خیابان امیرآباد

 

خواب دیده بودم که برمی گردم

با دو نان بربری، نایلونی میوه

شبیه تمام جمعه های پاییز

تا سایه ی کشیده ی انار

روبه روی دو صندلی خالی...

 

امیر

 


کلمات کلیدی: امیر مظاهری
 
خواب ندیده ام که با صدای گنجشک ها برمی گردی
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸ 

این روزها نیستم

نه به خوبی حرف هایی که می زدی

نه به آرامش صدایی که داشتی

تنها کنار پنجره گاهی آرزو می کنم کبوترها برگردند

گاهی به ردپای گربه ها روی برف های ایوان نگاه می کنم

دیشب کنار حوض یخ زده آخرین شیشه ی آبغوره شکست

من زیر درخت توت ارزن می ریختم

که این شب ها خواب بهار آزارم می دهد

و از روزهای اردیبهشت انتظار دیگری داشتم

 

این روزها نیستم

یک در میان

برای بازی های تو

که از تمام خانه ها -یکی یکی- مهره هایم را برداشتم

خواب ندیده ام که با صدای گنجشک ها برمی گردی

برای دل خودم پنجره ها را باز گذاشتم

 

امیر


کلمات کلیدی: امیر مظاهری
 
و این منم...
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱ 

بلندتر از تمام گندمزار بودم

با موهایی به رنگ پوشال

دست هایی که همیشه باز بود

چه رو به غروب، چه رو به آفتاب

کلاغ ها روی شانه ام می نشستند

پیراهنم بوی باران می داد

نگاهی که میان گندمزار، به آرامی ابرهای مرداد می ماند

 

یک روز مانده به آخر بهار دگمه ای از صورتم افتاد

کلاه حصیری را باد برد

مزرعه دست ملخ ها افتاد

شانه ام سمت سایه ها خم شد

که کسی از لبخند نمی ترسید

به گمانم باد هم نبود

یک نفر کلاهم را برداشت

 

امیر


کلمات کلیدی: امیر مظاهری
 
نفرین آفتابگردان
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠ 

می ترسم نفرین آفتابگردان باشد

وقتی پروانه ها را از باغ بردی

وقتی شاخه ها را عریان کردی

گفتی پاییز برگ ها فقط زرد باشند

 

می ترسم آه باغبان باشد

که دامان آفتاب را می گیرد

وقتی از باغ ردپایش را پاک کردی

گفتی از شاخه ی بلوط دسته ی تبر می ساخت

 

انگار نه انگار که مثل ما بودی

یک روز عاشق سرخی انار

یک روز شبیه آن پیرمرد

که برایت درخت توت می کاشت

 

حالا بیرون باغ ایستاده ای

می گویی آفتاب را ما بردیم

نفهمیدی که زیر گرد و غبار

همه ی ما آفتاب را گم کردیم

 

امیر


کلمات کلیدی:
 
گرگم به هوا
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱ 

مثل سنگی لای در، رو به کوچه ایستاده ام

 که باد می آید و

صدای پنجره هایی که به هم می خورند

مثل آخرین مسافری که چمدانش را می بندد

پرده ها را می کشد

اما کنار در به رفتن شک می کند

 

رو به کوچه، چراغ اتاق تو هنوز می سوزد

گفته بودی راه دور کردن غریبه ها، از خانه ی خاموش ما، همین است

گفته بودی چند دست لباس، کتاب کهنه ی دعا و دفتر خاطرات کافیست

که بازی کلاغ پر به آخر رسیده است

 

مثل سنگی لای در، روبه روی باد ایستاده ام

من همیشه از گرگ شدن می ترسیدم

تو گفتی که اینجا برای بالا رفتن، جایی باقی نمانده است

حالا زیر ماه کامل، در خانه را می بندم

 

امیر


کلمات کلیدی: شعر فارسی ، شعر نو ، امیر مظاهری
 
رولت روسی
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٢ 

دوباره خرداد دلم تنگ می شود

نه برای تو

نه برای اردیبهشت

برای یک سال کوچک تر شدن

که این روزها برگ های سبز هم خسته ام کرده اند

و این سری که هر صبح خم می شود

و چانه ای که سینه ام را خط می زند

خسته اند، از این سلام بی گفت و گو

در تکرار عبور تو، از کنار سایه ام

 

دوباره خرداد خیالم پر می شود

از همان سیب ها که کالشان را چیده ام

با طعم گسی از خنده های تو

درست در انتهای سی و یک شبی که، بی صدا، تو را می خواستم

 

دوباره خرداد خالی می شود

مثل جای دندان شش سالگی

که حالا پوکه ی فشنگی شده ام

خاموش

در انتهای رولت روسی


کلمات کلیدی: شعر نو ، شعر فارسی ، امیر مظاهری
 
صد سال اول
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩ 

همیشه، هر سپیده طوری از کنار هم عبور می کنیم

که انگار همین دیروز از شمال برگشته ایم

و  هنوز رد دریا را از روی لباس ها مان پاک نکرده ایم

 

همیشه طوری به هم لبخند می زنیم

که حتی آفتاب سراغ سایه مان را نگیرد

وباز هم آینه روبه روی ما به چشم ها مان دروغ بگوید

 

حالا شب های بسیاری است که تنها با تو درد و دل می کنم

و گاهی به هوای غزلِ "غم مخور"، فال حافظ می گیرم

 

حالا من هم باور کرده ام

تو هم که بارها گفته ای

همیشه همین صد سال اولش سخت است


کلمات کلیدی: شعر نو ، شعر فارسی ، امیر مظاهری
 
دریا و ستاره
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢ 

می شنوم

از دور صدای باران می آید

روی پیشانی ام دستمالی گذاشته اند

بوی تند اسفند آزارم می دهد

و چشمهایم هی سراغ آفتاب را می گیرد

اما خبری نیست امروز

از پچ پچ باران و پنجره پیدا بود

این تب دار ترین روز بهار است

 

می شنوم

صدای هق هق کسی می آید

مثل ضجه ی اسفند میان زغال

مثل ناله ی ناتمام ناودان

مثل شکستن ساقه ی نسترن، کنار گلوی باریک گلدان

خواب دریا و ستاره می بینم

روی لرزش نور چراغ

روی دست های لرزان مادرم

روی بستر سفید این اتاق

 

از کنار تخت صدایم می زنند

دستم از ستاره جدا می شود

و چشمهایم ...

هنوز ابری سیاه میان آسمان برق می زند

 

امیر

 


کلمات کلیدی: شعر فارسی ، شعر نو ، امیر مظاهری
 
خواب آفتاب
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢ 

این جا به هیچ کس اجازه ی ماندن نمی دهند

 از این جا سال هاست که کسی به خواب آفتاب نمی رسد

اما هنوز باد که می آید

از کنار سنگ ها بوی نم برمی خیزد

پیرمرد فانوس ها را کرایه می دهد

قرآن می خواند

و درخت ها که بلند تر شده اند

مثل سال های روی سنگ که دارند کم رنگ تر می شوند

از پیرمرد می پرسم

او هم نمی شناسد

لا به لای این سنگ ها مادربزرگ را گم کرده ام

 

امیر


کلمات کلیدی: شعر فارسی ، شعر نو ، امیر مظاهری
 
از چمدان ها دل پُری دارم
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧ 

نمی دانی گوشه ی اتاق چه خواب ها که برایت ندیدم

تمام آن شب ها که از بخاری تا بالش تو، همه ی دنیا را قدم می زدم

رج به رج فرش را می خواندم

با تمام دیوار دست می دادم

و هر چه نامه بود بالای طاقچه، در آغوشم می گرفتم

 

نمی دانی چه حرف های ساده ای برای درد و دل کنار گذاشتم

چقدر خواب دیدم که برمی گردی و سر از شانه های ماه برمی دارم

 

حالا هر جای آسمان که هستی زود برگرد

من از ازدحام سایه ها می ترسم

از این اعلام تاخیر دلگیرم

از چمدان ها دل پُری دارم

نمی دانی که روی صندلی های انتظار

روبه روی این عقربه های خوابیده

چه رویای ساده ای دارم...

 

امیر


کلمات کلیدی: شعر فارسی ، شعر نو ، امیر مظاهری